به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم .
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا ،
پر قاصد ها ییست که خبر می آرند،
از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک .
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است
که صبح،به سر تپه ی معراج شقایق رفتم
شت هیچستان ، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست .
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.
(سهراب سپهری)
نوشته شده توسط ملودی در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت

باغبان هستي:
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.
نوشته شده توسط ملودی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 17:49 موضوع | لینک ثابت
کل نفس بما کسبت رهینه
هر کس در گرو کاری است که انجام می دهد
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی *** که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه ماه و آفتابی که حضور و غیبت افتد ***** دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
الیس الله باحکم الحاکمین
آیا خدا حکم ترین حاکمان نیست
نوشته شده توسط ملودی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت
حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
ای.........
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر
زود
دیر
می شود
نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 16:36 موضوع | لینک ثابت
امروز اولین روز از مابقی عمر توست
پس
(مراقب افکارت باش که گفتارت می شود.
مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود.
مراقب رفتارت باش که عادتت می شود.
مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود.
مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.)
نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت
كوه ها به مبدا آفرينش اشاره مي كنند
نوشته شده توسط ملودی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 15:32 موضوع | لینک ثابت
برای دیدن مطالب علمی اینجا کلیک کنید.
نوشته شده توسط ملودی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 11:38 موضوع علمی | لینک ثابت
من ماندم و ارثیه مادربزرگم
مادربزرگی که جهازش
یک جفت کوه سنگلاخی
یک پارچه نیزارهای دور
یک دست
دشت بیکران بود
مهریه اش یک سکه ماه
چندین قواره آسمان بود
**
دور و برش
فرسنگ فرسنگ
اما برای او
حتی تمام این جهان، تنگ
بیزار از زندان خاک و
قفل این سنگ
**
یک عمر آن پیراهن خط خط
تنش بود
حتی شب جشن عروسی
منجوق خار و پولک تیغ
گل های روی دامنش بود
**
مادربزرگم
با آن لباس راه راه از دور
حتی خودش شکل قفس بود
اما چه با ناز
اما چه مغرور
زیرا عروس هیچکس بود
***
مادربزرگم ...
مادربزرگم ماده ببری بود
عرفان نظرآهاری
نوشته شده توسط ملودی در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت
سوال *
سوال*
سوال؟
در بیت![]()
(از آن روزی که ما را آفریدی
بغیر از معصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چهارت![]()
زما بگذر شتر دیدی ندیدی)
منظور از هشت و چار چیست؟![]()
نوشته شده توسط ملودی در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت

حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم دوان به سوي تو باشم
نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت
تا خدا راهي نيست او همين نزديكي است
نوشته شده توسط ملودی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت
· يكي از فيلسوفان را سرزنش مي كردند كه خيلي ترسيده است، او فرياد زد:« دقيقا همين است چون انسان هر گاه بترسد كم تر اشتباه مي كند.» · ديو گِنِس از مرد جوان وسر حالي پرسيد:« جوان چرا انقدر شادابي؟» جوان با غرور گفت:«در يكي از المپياد هاي كشتي پيروز ميدان شده ام و پشت همه ي حريفانم را به خاك ماليده ام» ديو گِنِس در پاسخ مرد جوان گفت:«اين چه افتخاري است كه يك نفر بر ضعيف تر از خود پيروز شود؟» · «دروغ مانند برف است هر چقدر بغلتانيش بزرگتر مي شود.»لوتر · «حرف زدن بدون فكر مانند تير اندازي بدون هدف است»ضرب المثل يوناني · «سينه اي كه از ذكر خدا خالي باشد مانند محكمه اي است كه در آن قاضي نيست»هانري روسو · «اگر شب را براي از دست دادن خورشيد گريه كني ،تماشاي ستارگان را هم از دست مي دهي»شكسپير · ديوگِنِس مرد ساده زيستي بود و در خمره اي زندگي مي كرد روزي اسكندر مقدوني به ملا قاتش رفت و در مقابلش ايستاد به او گفت: اي حكيم از من چيزي بخواه تا بر آورده سازم، گفت: لطفا از جلوي آفتاب كنار برو تا آفتاب به من بتابد.
نوشته شده توسط ملودی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 16:33 موضوع | لینک ثابت
· انسان همچون رود خانه است هرچه قدر عميق ترباشد،آرام تر ومتواضع تر است. · آفتاب باش تا اگر نخواهي بتابي نتواني. · اگر هر روز راهت را عوض كني هر گز به مقصد نخواهي رسيد. · وقتي زندگي چيز زيادي به تو نمي دهد به اين خاطر است كه از او چيز زيادي نخواسته اي. · رنگين كمان پاداش كساني است كه تا آخرين قطره زير باران مي مانند. · در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند، هر چقدر بيشتر اوج بگيري كوچكتر مي شود. · صاحب سايه كسي است كه در آفتاب زحمت كشيده. · آخرين برگ سفر نامه ي باران اين است، زمين چركين است.
نوشته شده توسط ملودی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت
بچه ها صبحتان بخير............سلام درس اول فعل مجهول است. فعل مجهول چيست مي دانيد نسبت فعل ما به مفعول است. *** در دهانم زبان چو آويزي در تهي گاه زنگ مي لغزيد صوت ناساز آنچنان كه مگر شيشه بر روي سنگ مي لغزيد *** ساعتي داد آن سخن دادم حق گفتار را ادا كردم تا ز اعجاز خو شوم آگه ژاله را زان ميان صدا كردم *** ژاله از درس من چه فهميدي؟ پاسخ من سكوت بود وسكوت جوابم بده كجا بودي؟ رفتي بودي به عالم هپروت؟ *** خنده ي دختران وغرش من ريخت بر فرق ژاله چون باران ليك او بود غرق حيرت خويش غافل از اوستاد و از ياران *** بازهم خنده ها وهمهمه ها تند وپي گير مي رسد بگوش زير آتش فشان ديده ي من ژاله آرام بود و سرد وخموش *** رفته تا عمق چشم حيرانم آن دو ميخ نگاه خيره ي او موج زن در دو چشم بي گنهش رازي از روزگار تيره ي او *** آنچه در آن نگاه مي خواندم قصه ي غصه بود وحرمان بود ناله اي كرد و در سخن آمد با صدايي كه سخت لرزان بود *** فعل مجهول فعل آن پدريست كه دلم را زغصه پر خون كرد خواهرم را به مشت سيلي كوفت مادرم را زخانه بيرون كرد *** شب دوش از گرسنگي تا صبح خواهر شير خوار من ناليد سوخت از تاب شب برادر من تا سحر در كنار من ناليد *** از غم آن دو تن دو ديده ي من اين يكي اشك و آن يكي خون بود مادرم را دگر نمي دانم كه كجا رفت و حال او چون بود *** گفت و ناليدو آنچه باقي ماند هق هق گريه بود و ناله ي او شسته مي شد به قطره هاي سرشك چهره ي همچو برگ لاله ي او *** ناله ي من به ناله اش آميخت كه غلط بود آنچه من گفتم درس امروز قصه ي غم توست تو بگو من چرا سخن گفتم *** فعل مجهول فعل آن پدريست كه ترا بي گناه مي سوزد آن حريق هوس بود كه در او مادري بي پناه مي سوزد سيمين بهبهاني
نوشته شده توسط ملودی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت
چو بشكستم وفاي خود ندانستم گنه كردم
به پيش اهل دل غافل كه روي خود سيه كردم
به هنگام پشيماني به عمرم چون نگه كردم
بسا روز جواني را به غفلت ها تبه كردم
منم اكنون و شام پيري و صبح پشيماني![]()
نوشته شده توسط ملودی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل هاست
زندگي گل به توان ابديت

نوشته شده توسط ملودی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 14:32 موضوع | لینک ثابت

سیبه یا گوجه؟

جدیدا این جوری شکار می رن!!!!!!!

کانگرو در دهان مار

بدون شرح

نوشته شده توسط ملودی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت

غافل به من رسيد و وفا را بهانه ساخت
افكند سر به پيش و حيا را بهانه ساخت
در بـزم تـا ز آمـــــدن مـــــن بــرون رود
برخاست گرم و دادن جا را بهانه ساخت
رفتم به مسجدي كه به رويش نظر كنم
بر رخ گرفت دست و دعا را بهانه ساخت![]()
نوشته شده توسط ملودی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 16:11 موضوع | لینک ثابت
تا بدانم بیش از این قدر اقیانوس را
دور کن از من غم و افسانه و افسوس را
با کویر امشب برایم شعر دریا را بخوان
بعد از این دیگر نخواهم دید اقیانوس را
بردباری کن اگر تفتیده در هم روز ها
بردباری کن که تا روشن کنم فانوس را
موج خواهد زد این روز های سخت را
بشنود یک شب اگر فریاد این مایوس را
بعد از این دیگر نخواهم شد هم آواز غروب
بعد از این دیگر نخواهم دید آن کابوس را
یاد آن شب ها کجا و لذت دریا کجا
من ندارم طاقت این درد نا مانوس را
دریا
دریا
دریا


نوشته شده توسط ملودی در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 22:5 موضوع | لینک ثابت
سفره در دست درخت، تحفه ی ابر میان جنگل، برگهم كهنه گليم است در این مهمانی و میان سفره است یک لقمه هواي پاك و يك جرعه نسيم!



نوشته شده توسط ملودی در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
این وبلاگ برای کسانی است که بهار را به انتظار بابونه ها یند.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY